آریان و آریانی
سلام دوستان عزیزم دلم براتون خیلی تنگ شده بود هر بار میومدم آپ کنم به دلایلی قسمت نمیشد امیدوارم حالتون خوب باشه و این روزای آخر سال 90 رو به خوبی سپری کرده باشین عیدتون پیشاپیش مبارک منو سر سال تحویل حتما دعا کنید منم دعاتون میکنم و خوشی آرزو میکنم حالا چندتا عکس آریانی عیدی من به شما امیدوارم تکراری نباشه که فکر کنم تکراری هست خب دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه و حداقل یکی از عکسا براتون جدید بوده باشه بازم عیدتون مبارک بهترینها رو براتون آرزو دارم دلبسته به سکه های قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودیم رویای بزرگتر شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم سلام به دوستان گل آریانی خوبین خوشین؟ امروز بیست آبان تولد ساناز عزیز هست براش آرزوی عمر طولانی و پر از موفقیت میکنیم سلام دوستان عزیز من احسان هستم .19 ساله . یکی از طرفدارن گروه اریان من و دوست خوبم ملیکا از این به بعد باهم این وبلاگ رو به روز میکنیم امیدوارم بتونیم با به روز رسانی های خوب نظر شما رو جلب کنیم احسان سلام دوستان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه راستش خیلی وقت بود که میخواستم آپ کنم ولی هر بار به دلایلی نمیشد حالا اومدم که آخرین پست تابستون رو بذارم من که دیگه از مدرسه راحت شدم خدارو شکر و دانشجو شدم اونم دانشجوی دانشگاه تهران رشته ی زبان و ادبیات عرب که عاشقشممممممممممممممم دیگه زیاد حرف نمیزنم یه چندتا عکس میذارم خب دوستان عزیزم امیدوارم از عکسا خوشتون اومده باشه براتون آرزوی موفقیت دارم در سال جدید تحصیلی برای منم دعا کنید که مرحله جدید زندگیمو با موفقیت پشت سر بذارم تا پست بعد که فکر میکنم اواسط مهر باشه بای سلام دوستان گلم بالاخره 25 مرداد شد روزی که سیامک خواهانی عزیز متولد شد امسال بعد از 4 سال به لطف دوست خوب آریانیمون احسان یه میتینگ برای سیامک عزیز برگزار شد و دوباره یه روز خوب برای آریانیها رقم خورد زیاد حرف نمیزنم میریم سراغ تولد برای بهترین آفریده ی خدا اینم کیک مخصوص برای سیامک عزیز امیدوارم از تولد لذت برده باشین بازم تولدشونو تبریک میگم تا پست بعد بای سلام دوستان گلم امروز بعد از یک سال بالاخره یه آرامش دوباره بدست اوردم کنکور خیلی خوب بود نمیتونم بگم آسون بود ولی سخت هم نبود امروز که اومدم خونه احساس کردم یه باری رو از روی دوشم برداشتن هر چند یه کوچولو دیگه برای جواباش استرس دارم ولی خب استرس اصلی تمومید خدا رو شکر نتیجه ی 12 سال درس خوندنم به هدر نرفت امروز به سه دلیل آپیدم دلیل اول: قدر دانی از دو تا استاد عزیزم هست که واقعا مدیونشونم عاشقشونممممممممم اول استاد عابدی عزیز که واقعا بهترین معلم ادبیاتن و امسال خیلی به من روحیه میدادن دوم استاد ترابی که واقعا عین یک برادر بزرگتر برای ما بودن و بهترین راهنما واقعا از صمیم قلبم دوستشون دارم و هیچوقت فراموششون نمکینم دلیل دوم: کنسرت پیام که من نتونستم برم ولی یه چند تا عکس میذارم حالا دو تا عکس جدید: اما دلیل سوم به مناسبت تولد ویانای عزیز هستش تولدش مبارک خب امیدوارم آپ خوبی بوده باشه تا پست بعد بای سلام دوستان گلم دلم براتون یه ریزه شده بود امیدوارم حالتون خوب باشه و امتحانات رو هم با موفقیت پشت سر گذاشته باشین من میخواستم تا بعد از کنکورم آپ نکنم ولی پس فردا تولد کسی هست که اندازه ی تموم دنیا دوستش دارم و تمام ذهن و قلبمو پر کرده اول تیر تولد عشقم خانوم خلیقی هست که تولدشونو از صمیم قلبم بهشون تبریک میگم امیدوارم فارنهایت سال عمر کنن حالا میریم سراغ تولد: *پیش از اینت بیش ازین اندیشه ی عشاق بود* *مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود* *یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان* *بحث سر عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود* *پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند* *منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود* *از دم صبح ازل تا آخر شام ابد* *دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود *
سلام دوستان گلم حالتون خوبه امیدوارم تا الان امتحاناتون رو خوب داده باشین من که تا الان همه رو خوب دادم
پس فردا تولد استاد عزیزم آقای عابدی هستش پیشاپیش تولدشونو به خودشون و همسر نازنینشون خانم خلیقی و همینطور دختر گلشون تبریک میگم امیدوارم هزاران سال در کنار خانواده ی گلشون زندگی کنن با قاطعیت میتونم بگم که بهترین استاد ادبیات ایران یا شاید جهان باشن و برای من سعادتی بود که امسال افتخار شاگردی ایشون رو داشتم خب دیگه زیاد حرف نمیزنم میریم
سراغ تولد:
بفرمایید کیک این فکر کنم بهترین کادو برای استاد عزیزم باشه امیدوارم این تولد وبلاگی بتونه گوشه ای از محبتهای ایشون و خانواده ی گلشون رو جبران کنه سلام دوستان فردا تولد فرشته ای هستش که از یک فرشته متولد شد کسی که الان برای من مثل یک خواهر میمونه و یا شایدم بیشتر از یک خواهر دوستش دارم فردا تولد کیمیا دختر یکی یه دونه و عزیز تک ستاره قلبم خانم خلیقی هستش این روز به خودش و پدر و مادر عزیزش تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگیش دارم و امیدوارم به تمام آرزوهاش برسه حالا بریم سراغ تولد:
کیمیا جون هستن.لطفا اگه چشماتون شوره این عکسو نبینین
بفرمایید کیک:
این خانوم حوشگلی که سه ساله شده همه زندگی من مادر کیمیا جون خانوم خلیقی هستن تقدیم به کیمیا جونم:
کیمیا جونم تولدت مبارک
کیمیا جونم برات آرزوی موفقیت دارم قدر پدر و مادرت رو بدون که واقعا فرشته هستن تا پست بعد بای سلام دوستان گلم فردا تولد استاد عزیزم شراره فرنژاد هستش از صمیم قلبم تولدشو تبریک میگم
بزودی دو تولد دیگه در راهه منتظر باشین فعلا بای باشه من که حالم خوبه آخه ۴ روز دیگه تولدمه روزی که با شوهر خانوم خلیقی کلاس دارم کاش با خودش کلاس داشتم در هر صورت یه فکرایی برای سه شنبه دارم زود ١٨ سالم شد حالا عکس ببینید:
امیدوارم خوشتون اومده باشه به دلیل تنگی وقت ازتون خداحافظی میکنم نظر یادتون نره *************در سپیده دم عشق کسی متولد شد که صدایش آرامتر از نسیم نگاهش زیباتر از خورشید و دلش صافتر از آسمان بود********** خانوم خلیقی عزیز تولدتون مبارک امیدوارم تا زمانی که این دنیا پابرجا هست شما هم زنده باشید بهترینهای دنیا را برایتان آرزو دارم دلم براتون خیلی وحشتناک تنگ شده خدا کنه زودتر ببینمتون این شعر تقدیم به شما: عرضم حضورتان چه بگویم که حال نیست خوش باوری ست اینکه بگویم ملال نیست یک زخم کهنه در دل و یک جان بی شکیب بر من چه حال میرود این حال دیدنی ست از دهر شکوه کردن و از عشق دم زدن پیش شما نشان ادب نیست خودسریست در گوش من صدای کسی زنگ میزند آه...این صدای نرم و دل انگیز از آن کیست لحن صدای گرم شما بعد سالها.... گویی هنوز خوبتر از هر شنیدنیست
بالاخره تصمیم گرفتم که بهش بگم... دیگه نمیتونستم تحمل کنم دیگه نمیتونستم احساسی رو که نسبت بهش داشتم رو مخفی کنم روز شنبه با دوستم(نگین)رفتم پیشش وقتی چشمم توی چشمش افتاد تمام بدنم یخ کرد نمیتونستم نگاهش کنم احساس میکردم که زیاد از من خوشش نمیاد نمیدونم چرا فکر میکردم که اگر راجع به احساسم باهاش حرف بزنم باهام بد برخورد میکنه ولی با همه ی این فکر و خیالها تصمیم خودم رو گرفته بودم و انتظار هر رفتار بدی رو ازش داشتم براش تمام ماجرا رو تعریف کردم وقتی حرفم تموم شد در کمال ناباوری و برخلاف انتظارم با نگاه همیشه مهربونش فقط بهم نگاه کرد با نگاهش آرامش خاصی میگرفتم بعدش بهم گفت:من دوست دارم علاقه ای که به من پیدا کردی باعث آرامشت بشه نه اینکه آرامشتو ازت بگیره در حین اینکه داشت حرف میزد من فقط اشک میریختم و اون با صدای قشنگش که مثل لالایی به من آرامش میداد با من حرف میزد ...هر چی نگاهش میکردم سیر نمیشدم از اون روز به بعد احساس سبکی میکردم چرا که دیگه هر چی توی دلم نگه داشته بودم رو بهش گفتم تا اینکه یه شب خواب دیدم که داره ناله میکنه داشت درد میکشید وقتی از خواب بیدار شدم شوکه بودم صبح توی مدرسه خوابم رو بهش گفتم و بهم خندید و گفت دیشب چون تازه پامو از گچ در اورده بودم خیلی درد داشتم و تا صبح نخوابیدم وقتی اینو بهم گفت خیلی تعجب کردم نمیدونم از کجا شروع کنم...چون اونقدر این ماجرا مفصله که نمیشه در یک قسمت تموم بشه...پس از اولش براتون میگم شاید با خوندن این مطلب بهم بخندین یا بهم بگین که دیوونه م ولی باور کنید که تمام این ماجراها یه جوری افتاد که خودم نمیدونم دلیل این احساس یا بهتر بگم جنون به یک معلم چی بود؟ دو سال پیش من به کسی علاقمند شدم که اوایل آشنایی با او زیاد بهش علاقه ای نداشتم این شخص معلم ادبیاتمه(سرکار خانم خلیقی) هنوز یادم نمیره روز اول مهر زنگ دوم بود که برای اولین بار دیدمش راستش رو بخواین در نگاه اول زیاد ازش خوشم نیومد تا دو ماه اول سال هم هر وقت باهاش کلاس داشتیم سر کلاس با هم یه جورایی کل کل میکردیم ولی بعد از دو ماه نمیدونم چرا یکدفعه احساسم بهش تغییر کرد به طوری که هر وقت میومد سر کلاس تمام بدنم یخ میکرد دلم میخواست برم بغلش فقط گریه کنم ولی خجالت میکشیدم ...اوایل بهمن بود که خانم خلیقی با پای شکسته اومد مدرسه... ما زنگ دوم باهاش کلاس داشتیم به خاطر اون کلاس توی اتاق سایت مدرسه برگزار شد وقتی که درو باز کرد و اومد توی کلاس نمیدونم چرا یکدفعه بغض تمام گلومو گرفت داشتم خفه میشدم آرزو میکردم که ای کاش این بلا سر من میومد...بالاخره بغضم ترکید وقتی دید من دارم گریه میکنم تعجب کرد ...وقتی درس شروع شد من کنارش نشستم اصلا نمیتونستم به درس گوش کنم آخه میدونستم داره درد میکشه نیم ساعت گذشت تا اینکه فهمیدم دیگه طاقت درد رو نداره چون رنگش پریده بود ولی نمیتونست گریه کنه..آروم بهش گفتم:خانم درد دارین؟گفت یه ذره... دوباره بغض گلومو گرفت چون میدونستم دردش بیشتر از یه ریزه س...دوباره گریه م گرفت و رفتم از کلاس بیرون اون روز داشت بارون میومد رفتم زیر بارون و فقط گریه کردم .وقتی یه کم آروم شدم رفتم سر کلاس علاوه بر او بچه ها هم تعجب کرده بودن خب حقم داشتن حاضرم قسم بخورم که تا آن روز من برای هیچکس گریه نکرده بودم اون روز وقتی رفتم خونه خودم رو تا شب توی اتاق حبس کردم خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم یک دلیل منطقی برای این احساسم پیدا کنم ولی نتونستم بالاخره تصمیم گرفتم که در مورد احساسی که بهش پیدا کردم با خودش صحبت کنم.... منتظر نظراتتون هستم
براتون سالی سرشار از موفقیت










































استاد عزیزم تولدتون مبارککک




































































ساناز جان تولدت مبارک






























































































































































































































![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
































































































گل من تولدتون مبارک 
































استاد عزیزم تولدتون مبارک







این دخترخانوم خوشگل













































شراره جونم تولدت مبارک



سلام دوستان گلم امیدوارم حالتون خوب
امسال روز تولدم سه شنبه س
چه 












******************












******************





********معلم عزیزم تولدت مبارک*********




و دو هفته بعد از این قضیه پای خودم شکست...
"پایان قسمت دوم"



پایان قسمت اول
تا قسمت بعدی بای

